روزی مرگ به سراغ مردی آمد.

صفحه اصلی کارگروهها >> داستانهای کوتاه  >> روزی مرگ به سراغ مردی آمد.
mohammad mortazavi

mohammad mortazavi

در کارگروه: داستانهای کوتاه
تعداد ارسالي: 195
5 سال پیش در تاریخ: یکشنبه, فروردين 10, 1393 18:12

روزی مرگ به سراغ مردی آمد. وقتی متوجه شد ، دید خدا با چمدانی در دست به او نزدیک میشود.خدا به او گفت :

بسیار خب پسر، وقت رفتنه.

مرد: به این زودی؟  آخه من نقشه های زیادی داشتم.

خدا: متاسفم اما وقت رفتنه.

مرد: چی توی این چمدونه ؟

خدا: وسایل و متعلقات تو.

مرد: وسایل من؟ یعنی لباسها ، پول و....؟؟

خدا: اونها که متعلق به تونبود متعلق به دنیا و زمین بود.

مرد: یعنی اونها خاطرات من بودن؟

خدا: اونها هیچوقت مال تونبودن. در واقع اونها متعلق به زمان بودن.

مرد: آیا اونها استعدادهای من نبودند؟

خدا: اونها هیچوقت مال تو نبودن اونها مربوط به شرائط بودن

مرد: پس خانواده و دوستانم چی؟

خدا: متاسفم اونها هرگز متعلق به تو نبودن اونها فقط بستگی به مسیر زندگیت داشتن.

مرد: زن و فرزندم چی؟

خدا: اونها مربوط به قلب تو بودن

مرد: پس بدنم چی؟

خدا: اونهم متعلق به خاک بود.

مرد: تکلیف روحم چی میشه؟

خدا: اون متعلق به منه.

مرد مرد با ترس و ناامیدی چمدون را از خدا گرفت و باز کرد. چمدون خالی بود. او در حالیکه قطره ای اشک از گونه اش پایین غلطید گفت یعنی من هیچگاه چیزی نداشتم؟

حذف ارسالي ويرايش ارسالي