زمزمه های......

کاربر حذف شده

کاربر حذف شده

در کارگروه: زمزمه های دلتنگی
تعداد ارسالي: -2
7 سال پیش در تاریخ: جمعه, مهر 07, 1391 10:16

اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند!


اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست!


اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت میخواهد!


(دکتر شریعتی)


حذف ارسالي ويرايش ارسالي
کاربر حذف شده

کاربر حذف شده

در کارگروه: زمزمه های دلتنگی
تعداد ارسالي: -2
7 سال پیش در تاریخ: جمعه, مهر 07, 1391 14:56

زندگی را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترین


 


قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه


 


هایی کن که پایت را خراشیدند!


حذف ارسالي ويرايش ارسالي
کاربر حذف شده

کاربر حذف شده

در کارگروه: زمزمه های دلتنگی
تعداد ارسالي: -2
7 سال پیش در تاریخ: شنبه, مهر 08, 1391 11:17

دستم را قلم میکنم/ و قلمم را از دست نمیگذارم/چشمانم را کور میکنم/وگوش هایم را کر میکنم/پاهایم را میشکنم/و انگشتانم را بند بند میبرم/سینه ام را میشکافم/قلبم را میکشم /و حتی زبانم را میبرم و لبانم را میدوزم/اما قلبم را به بیگانه نمیدهم!!!/گفتنه دوستت دارم به کسی که ارزشش را ندارد /اسراف محبت است/ما تمامیه لحظات را پشت سر گذاشتیم تا به سعادت وخوشبختی برسیم/غافل از آنکه لحظات خود خوشبختیه ما بودند....!/


(دکتر علی شریعتی)


حذف ارسالي ويرايش ارسالي
کاربر حذف شده

کاربر حذف شده

در کارگروه: زمزمه های دلتنگی
تعداد ارسالي: -2
7 سال پیش در تاریخ: پنجشنبه, آبان 18, 1391 20:28

 


 (ما زمانی ب فکر خدایمان می اُفتیم که دلمان ترکی بردارد.*)





 روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.





 فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان





 اینگونه میگفت:"می آید":من تنها گوشی هستم که غصه هایش را





 میشنود.ویگانه قلبی ام که درهایش را در خود نگه میدارد.





 و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.





 فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن





 گشود:با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.





 گنجشک گفت:"لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود





 و سر پناه بی کسی ام.





 تو همان را هم از من گرفتی.سکوتی در عرش طنین انداز شد.





 این طوفان بی موقع چه بود؟چه میخواستی از لانه ی محقرم؟





 کجای دنیا را گرفته بود؟سنگینی بغض راه کلامش را بست.





 فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود.





 خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی





 گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:"و چه بسیار بلاها که به





 واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی."





 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.





 ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.*


حذف ارسالي ويرايش ارسالي